ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

218

معجم البلدان ( فارسى )

به خدا سوگند آنها را نخواهم بريد و كسى را براى نگهبانى و سيراب كردن آنها تا هنگامى كه من زنده باشم خواهم گمارد . پس چنين شد و تا هنگامى كه او زنده بود اين رسم باقى ماند . احمد پسر بو طاهر از عبد الله پسر بو سعد از محمد پسر مفضّل هاشمى از سلّام ابرش چنين آرد : به هنگامى كه رشيد ( خليفه ) بسوى طوس بيرون آمد در حلوان فشار خون او افزايش يافت و پزشك به او دستور خوردن جمّار داد پس دهقان حلوان را احضار كرده از او جمّار بخواست ، دهقان ياد آور شد كه شهرهاى ما نخل ندارد و ليكن در بالاى گردنه دو نخل ديده مىشود . او دستور داد يكى از دو نخل را بريدند . پس چون به پاى آن دو نخل رسيد يكى از آنها را بريده و ديگرى را ايستاده يافت و بر روى درخت ايستاده آن شعر ياد شده را نوشته ديد ، پس به رشيد خبر دادند و او گفت خيلى براى من گران است كه نحس شما دو درخت باشم و اگر اين بيت را پيشتر شنيده بودم اين يك نخل را نيز نمىبريدم هر چند فشار خون مرا بكشد . و از شعرهايى [ 321 ] كه دربارهء دو نخل حلوان سروده شده است گفتهء حمّاد عجرر است كه : جعل اللّه سدرتى قصر شيري - * - ن فداء لنخلتى حلوان جئت مستعدا فلم تستعدانى * و مطيع بكت له النّخلتان « 1 » حماد از پدرش از برخى شاعران دربارهء دو نخل حلوان چنين روايت مىكند : ايّها العادلان لا تعذلانى * و دعانى من الملوم دعانى و ابكيالى فانّنى مستحق * منكما بالبكاء ان تسعدانى انّنى منكما بذلك اولى * من مطيع بنخلتى حلوان فهما تجهلان ما كان يشكو * من هواه و انتما تعلمان « 2 » احمد پسر ابراهيم كاتب ، در قصيدتى دربارهء آن دو چنين مىسرايد : و كذلك الزّمان ليس و ان أ * لّف يبقى عليه مؤتلفان سلبت كفّه الغرىّ اخاه * ثمّ ثنّى بنخلتى حلوان فكأنّ الغرىّ مذ كان فردا * و كأن لم تجاور النّخلتان « 3 » حلوان « 4 » [ ح ] نيز نام ديهى در كارگزارى مصر ميان آنجا و فسطاط پيرامون دو فرسنگ در سمت صعيد مصر و در كرانهء نيل است . در آنجا ديرى هست كه در شناسهء « دير » ياد شده است . نخستين كس كه نقشهء حلوان را كشيد عبد العزيز پسر مروان به هنگامى بود كه ولايت مصر يافت و در آنجا دينار سكّه زد و هر روز براى مردمى كه در خانهء او بودند هزار قربانى مىداد و از اين رو شاعر چنين سروده است : كلّ يوم كانّه عيد أضحى * عند عبد العزيز او يوم فطر و له الف جفنة منزعات * كلّ يوم يمدّها الف قدر « 5 » در سال هفتاد طاعونى به مصر روى داد پس فرماندار آنجا عبد العزيز ، از بيم طاعون بگريخت و چون به حلوان رسيد اين جايگاه او را خوش آمد پس خانه‌ها و كاخ‌ها در آن بساخت و در آن بزيست و به كشتزار و غرس تاكستان و نخلستان پرداخت و از اين رو عبيد الله پسر قيس الرقّيات دربارهء او چنين سرود : سقيا لحلوان ذى الكروم و ما * صنّف من تينه و عنبه

--> ( 1 ) . خداوند دو درخت سدر قصر شيرين را فداى دو نخل حلوان كرد . من براى شادمانى آمده بودم ، ايشان مرا خشنود نكردند و دو نخل براى مطيع گريستند . ( 2 ) . اى سرزنش گران مرا ملامت نكنيد و از سرزنش من دست برداريد براى من بگرييد زيرا كه من شايستهء آنم كه مرا با گريه خرسند كنيد من براى گريستن شايسته‌تر از مطيع هستم كه دو نخل حلوان برايش گريستند . آن دو نخل نمىدانستند كه درد مطيع در كجاست اما شما دو تا درد مرا مىدانيد . ( 3 ) . روزگار هر چند دو تن را با هم سازگار نمايد اين سازگارى پايدار نخواهد بود . غرى و برادرش را از يكديگر جدا كرد ، پس به جدا كردن دو نخل حلوان پرداخت پس گويى غرى از آغاز تنها بوده است و گويا دو نخل حلوان هيچگاه با هم نبودند . ( 4 ) . مقدسى ( احسن ع ف ص 25 ، 35 و 55 ، 80 و 194 ، 276 و 200 ، 286 و 211 ، 302 ) قزوينى ، آثار ع ص 356 ، جهانگير ص 450 ، مراد ج 2 ص 106 . ( 5 ) . گوئى هر روز براى عبد العزيز عيد قربان يا عيد فطر است كه هزار قربانى مىكند و در هزار ديگ آن را براى مردم مىپزد .